تبليغاتX
بي چون و چرا
....


شنیدم که دزدی زبل نبیمه شب

ربود از طویله خر مش رجب

رجب تا که شستش خبر دار شد

جهان پیش چشمش شب تار شد

درون طویله دو زانو نشست

زمین و زمان را دم فحش بست

یکی گفت تقصیر از آن توست

که قفل طویله نبستی درست

یکی گفت گیرید معمار را

بنا کرده کوتاه دیوار را

یکی گفت تقصیر از شحنه هاست

که هر روز بر پا چنین صحنه هاست

یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر

چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر

و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک

مسلم که آن دزد می زد به چاک

شنیدم که با غیض مشدی رجب

در آن بین می گفت : یاللعجب

که هر کس به نوعی ست در اشتباه

فقط دزد در این میان بی گناه

قلم دست هالو چو در کار شد

بدانید تاریخ تکرار شد

شنیدم که در حومه ی اصفهان

به شهری که نام خمینی بر آن

به دست گروهی از اشرار پست

حریم خصوصی مردم شکست

نه در شب، که در روز جمعی پلید

به دستان خود فاجعه آفرید

نه از چوب قانون هراسی به دل

نه از آدم و آدمیت خجل

شنیدم که فرمود شیخ الانام

نبودند زن ها علیه السلام

و آن دیگری گفت: از مرد و زن

همه مست بودند در انجمن

یکی گفت: آن جا به جای نماز

همه بوده مشغول آواز و ساز

یکی گفت : الحق که مردانشان

ز غیرت نبردند هرگز نشان

یکی از بزرگان صنف پلیس

چنین گفت با لحن رک و سلیس

که تحقیق کردیم بسیار زود

«حجاب زنان» مشکل کار بود

خلاصه همه بوده تقصیر کار

به جز آن تجاوز گر نابکار

 

کجایی ببینی عمو مش رجب

که ما خوش بتازیم ، دنده عقب

اگر در دهات تو خر می برند

در این خطه ناموس را می درند

جلو روی شوهر ، برادر، پدر

تجاوز نمایند بی دردسر

چرا این همه ظلم و هتک زنان

در املاک آقا امام زمان

 

+ نوشته شده در  90/06/26ساعت 12:44  توسط مهسا  | 

اگر خبرها را شنیده باشید، اگر کمی اطلاعات اندک در مورد اوضاع احوال این روزهای ما داشته باشید، از فکر کردن به این موضوع داغ می کنید که:

ایران سالانه 217 میلیارد دلار از فروش نفت و گاز ( بدون احتساب معادن، پتروشیمی، مالیات ) پول می گیرد.

هر دلار 1100 تومان است بنابراین 217 میلیارد دلار یعنی 238700 هزار میلیارد تومان، یعنی روزانه حدودا 650 میلیارد تومان

یعنی با درآمد یک روز نفت و گاز کشور می توان بدون وام و منت کل مسکن مهر یعنی 31000 واحد 75 متری را از ابتدا با قیمت هر متر مربع 300000 تومان ساخت و تمام کرد و به رایگان به مردم داد!

یعنی با در آمد پنج روز ( صبح شنبه تا پایان چهارشنبه) می توان رایانه نقدی کل کسانی که ثبت نام کرده اند یعنی 72 میلیون و پانصد هزار نفر را واریز کرد!

یعنی با در آمد یک روز و نیم کشور می توان ورزشگاهی ساخت که لیاقت برگزاری المپیک لندن را داشته باشد!

یعنی با درآمد یک روز می توان دو نیروگاه 450 تا 500 مگاواتی ساخت یعنی برابر با نیروگاه اتمی بوشهر که قرار است 1100مگاوات نیرو تولید کند.

یعنی با درآمد یک هفته مملکت می توان 104 هواپیمای ایرباس A320 نو خرید!

با درآمد بیست روز کشور می توان 743150 تویوتاکرولا خرید و هر چی ماشین داغونه از سطح کشور جمع کرد و سرانه مصرف بنزین رو به 6.5 لیتر در 100 کیلومتر رسوند.

پس با حدود یک ماه درآمد نفت و گاز می توان نصف مشکلات سی ساله مملکت رو حل کرد! با 12 ماه چه کارهایی می شه کرد؟

سوال اینه!

این پول ها کجان؟

+ نوشته شده در  90/06/08ساعت 12:57  توسط مهسا  | 

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت :

" مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا بهسراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست.چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!

می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است

+ نوشته شده در  90/05/30ساعت 10:9  توسط مهسا  | 

من در سرزمینی زندگی می کنم که زبان آن پارسی است

اما به آن فارسی می گویند

چون عربی «پ» ندارد !!!!!!!!



+ نوشته شده در  90/05/19ساعت 10:15  توسط مهسا  | 

 

وقتی یک بازاریاب چینی ایرانیان را مغز گرد می خواند!!!



آموزش یک بازاریاب موفق چینی برای تجارت بازاریابان تازه کار چین در سایت http://WWW.ALIBABA.COM

 ترجمه شده ازوبلاگ آموزشی تجربیات تجارت در علی بابا (سایت تجاری چین)


بزرگترین پورسانت فروش سال 2010 خود را در زمان افت شدید فروش در بازار زمانی کسب کردم و به درآمد وسیع رسیدم که نشان شانس چین را که همانا پاراوان تزئینی با طرح پاندا و بامبو را خریداری کرده بودم. در آن زمان برای پرداخت هزینه های تحصیل پسر بزرگم دچار سختی و مشکلات بسیار شده بودم.

در آن زمان فردی ایرانی تبار که خود را علیرضا معرفی می کرد برایم اقدام به ارسال لینک یک سایت ایرانیhttp://WWW.HONARABZAR.COMکه اقدام به فروش دستگاه ایربراش آرایشی تولید کشور امریکا کرده بود نمود. آدرس سایت را در اینترنت سرچ کردم. یک سایت فارسی زبان بدسلیقه بود، سایت را با ترجمه  گوگل ترجمه کردم. محصولات ایربراش درجه بالای DINAIRامریکا را عرضه کرده بود، مشتری ایرانی از من خواست تا محصولات این سایت را به صورت کپی برایش برآورد هزینه کنم تا بتواند با آن رقابت کند.  به او فهماندم که کپی برداری از این محصولات کار آسان و ارزانی نیست!

و گفتم که شرکت ما تولید کننده پمپ های باد مینیاتوری است. وی اعلام کرد که مردم ایران محصولات مینیاتوری را ترجیح می دهند. به او گفتم پمپ باد مینیاتوری برای محصولات آکواریوم و باد اکسیژن محلول در آب استفاده می شود برای سلامتی آبزیان آکواریوم آب شیرین و آب شور. تاجر ایرانی پرسید آیا پمپ باد شما باد تولید می کند؟ به او گفتم بله باد کم تولید می کند. بعد از آن برای او با اکسپرس پست یک دستگاه ارسال کردم و او پس از دریافت از من خواست برای او 1000 نسخه از آن دستگاه را به عنوان دستگاه برنزه بدن تغییر نام و ثبت سفارش دهم. وقتی به او گفتم طبق قراردادهای تجاری باید روی دستگاه کلمه ماهی ثبت گردد وی از من درخواست ثبت نام ترکیبی بدن ماهی را نمود. به او گفتم مردم کشورت معنی کلمه ماهی را نمی دانند؟ او پاسخ داد مردم ایران مغز گرد دارند و اسیر تبلیغات خوب هستند.

اینگونه بود که اولین سری دستگاه باد آکواریوم با نام بدن ماهی ساخت بریتانیا را به کشور دبی و از آنجا به ایران انتقال دادیم. درحالی که می دانستیم این تجارت برای علیرضا ناکام خواهد بود. قالب های شابلون را در انبار راکد بایگانی نمودیم. اما در کمال ناباوری پس از گذشته 2 ماه علیرضا با کمپانی تماس و درخواست تولید مجدد 100.000 نسخه جدید داد.
علیرضا سایت WWW.BODYFISH.COM را با تبلیغات در ماهواره و تلویزیون پشتیبانی و مردم فارسی زبان را اسیر خرید پمپ بادهای 25 دلاری در قبال دستگاه برنزه کننده ایربراش کرده است و درآمد بسیاری برای خود و شرکت پشتیبان من نمود.
آن روز بود که نادانی ایرانی های فارسی زبان را با خانواده ام جشن گرفتیم. و من هم به شما پیشنهاد می کنم در خصوص آغاز روابط تجاری بلند مدت و مذاکره ای مستقیم با آن کشور اقدام نمایید. از این رو که تجارت با مردمی که مغز گرد دارا هستند بسیار مفید است و امکان رشد مالی برای بازاریاب های فروش نوفعال می باشد.


با ارسال این متن برای هموطنان عزیزمان بفهمانیم، هرآنچا در ماهواره پخش می شود و یا  در اینترنت تبلیغ آن می شود و یا حتی در کتاب ها و مجلات چاپ می شود حق نیست! و هیچ ارزانی بی دلیل نیست!

به راستی چرا باید یه نفر بتونه پمپ باد آکواریوم رو به جای دستگاه ایربراش به مردم کشورمون قالب کنه! واقعا چرا؟!

چرا نباید مردم ایران حداقل به مفهوم و علت نام گذاری BODYFISH توجه کنند؟!

با اطلاع رسانی به سایر هموطنان از سو استفاده و کلاهبرداری بیشتر اون نامردی که مردم کشورمون رو کوچیک کرده جلوگیری کنیم.

 

  متن اصلی:

2010年他的佣金在最大的销售市场时获得的收入得到了大幅下滑的时间达成了广泛的销售表明,中国的机会肯定熊猫和竹装饰设计,我购买了。时间来支付我的大儿子要努力学习,我感到非常的问题。
当时,一个伊朗裔美国引入到AR谁送我一个链接到一个站点,伊朗http://www.honarabzar.com/ Ayrbrash单位销售化妆品生产国作出了美国。互联网在我的Srch站点地址。 Bdslyqh是波斯语网站,该网站得到了Translyt谷歌翻译。 Ayrbrash产品提供了高度DINAIR美国曾要求伊朗客户我的产品,以我复制他能估计成本与它竞争的网站。 Fhmandm,她从这些产品很容易复制和便宜!并告诉我们,该公司生产的风泵的一个缩影。他宣布,伊朗人民更喜欢更新的产品。我告诉他,风泵和微型风力水族产品溶解于水中的氧气是为淡水鱼和海水水族馆健康使用。伊朗商人问你,风泵会产生风?我告诉他是生产的小风。然后,她派出了一台机器快线周报询问后,他接到一个制革设备变更名称和注册机构,命令她1000我的设备版本。当我告诉他的,必须按商业合同上登记的机器字的鱼,他请我来注册鱼体可合并使用。我告诉他,你们国家的人不知道这个词的鱼的意思吗?他回答说,伊朗人民圆脑并抓获广告是好的。
这就是风的机器水族馆与英国鱼体迪拜打造全国第一个系列,并从那里我们转移到伊朗。虽然阿里知道这个业务将会失败。模板存档,我们的库存设计停滞不前。但在过去两年内与该公司打电话,问卡迈勒怀疑阿里产生10万个新的版本一样。
WWW.BODYFISH.COM与卫星电视和波斯语言支持,抓获了25元的风泵购买广告的网站的人对制革设备已经Ayrbrash游客,并为自己和许多公司的收入将支持我。
这一天是该讲波斯语的伊朗人与家人庆祝了无知。 ,我建议你开始的长期业务关系,并与该国进行直接对话就可以采取行动。因此,业内的人谁拥有一个圆形的大脑是有益的营销和融资销售增长。

 

+ نوشته شده در  90/05/12ساعت 13:36  توسط مهسا  | 

در معبدی گربه ای بود که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد، یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. 

سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه.

 

+ نوشته شده در  89/11/20ساعت 9:19  توسط مهسا  | 

تصميم گرفتم چند دختربچه دبستاني را با خود وارد فضاي وبلاگ نويسي كنم. با اين اطمينان كه نظارت من مي تواند كمك كننده باشد استفاده صحيح از فضاي مجازي را از هم اكنون بياموزند و براي فردا خود را آماده كنند. نوشتن و فكر كردن و تعامل درست انديشه ها را ياد بگيرند و وارد دنياي اطلاعات شوند.

چند روزي گذشت. به هر كدام ياد دادم چگونه وارد وبلاگ گروهي اي كه ساخته بودم بشوند،‌ رمز خود را داشته باشند، در مورد چه چيزي بنويسند، چگونه بنويسند و ...

دختران كوچكي كه اشتياق فراوان براي آموختن داشتند.، خوش ذوق بودند و اهل قلم..

هر روز همه چيز را كنترل مي كردم...

مطالب آن ها را...

نظرات آن ها را ....

اشتباهات را مي گفتم....

تشويق شان مي كردم....

از دوستانم مي خواستم تا براي اين دخترها پيام بگذارند و اشتياق ارتباط صحيح را در آن ها ايجاد كنند.

دو هفته بيشتر نگذشته بود...

مطلب ساده يكي از اين دخترها روي وبلاگ آمد:


سلام، من .... هستم، يه دختر كلاس پنجمي خيلي باحال هستم. خواستم بگم خيلي دوست تون دارم...


حرف بدي نزده بود! خواسته بود صميمي بنويسد. ما هم هميشه به هم مي گوييم دوستتون داريم. توي وبلاگ مون حرف دلمون مي زنيم و كاري نداريم كي چي فكر مي كنه! چون كاري به كار كسي نداريم.

حالا يكي براي اين دختر نظر گذاشته بود. نظر را باز كردم تا ببينم چه كسي بوده و چه چيزي نوشته. من به عنوان خانم معلم بايد بتوانم با اشراف بر همه چيز مواظب دخترانم باشم!

نظر را باز كردم:


سلام ... جونم، من هم مجيد هستم. من هم كلاس پنجمي هستم مث تو، كمي فقط ريش و سبيل دارم و يه كم هم چاقم! خوش وقتم دختر باحال!


خونم به جوش آمد. اگر كسي براي من همچين پيامي مي گذاشت، به راحتي مي توانستم به ريش طرف بخندم و در دلم بگويم: هر انتري كه مي خواي باش!

اما حالا، يكي از شاگردان من....

حتما با خواندن اين پيام ذوق مي كرد...

فكر مي كرد چون من پشتيبان اين وبلاگ هستم، از همه چيز پشتيباني مي كنم...

ذهن پاك و بي آلايش و كمي شيطانتش تحريك مي شد و خيال مي كرد آن چه در اين وبلاگ هست، عين واقعيت است....

شايد فكر مي كرد كه اشكالي ندارد جوابي بدهد و جوابي بگيرد...

شايد فكر كند كه مي تواند بدين ترتيب كسان ديگر نيز با او ارتباط داشته باشند...

شايد خيال مي كرد پسر بودن يك مخاطب چقدر برايش هيجان برانگيز است! يك پسر للاس پنجمي مثل من! او كيست؟ از كجا آمده؟ به من گفته غزل جونم؟ يعني دوستم داره يعني يعني يعني يعني.........

شايد باز هم پيام مي گذاشت... باز هم دنبال كس ديگري مي گذشت تا كنجكاوي ذهني اش را ارضا كند.

ياد مي گرفت كه مجيد و مجيدهايي هستند كه پاسخگو باشند... شايد بتواند با او دوستي كند.... به هر حال او يك دختر با حال است!!!!

و فكر كردم به بي شعوري آن فردي كه اين نظر را گذاشته است. سرتاسر وبلاگ فرياد مي زند كه اين وبلاگ كودكان است! اما كو عقلي كه اين چيزها را بفهمد؟

وبلاگي كه مخصوص كودكان است يعني بايد عاري از هر خطري براي بچه ها باشد...

آمارهاي زياد خطرات وبلاگ و اينترنت براي كودكان، در ذهنم تند و تند تردد مي كردند....

يعني من دارم چيزي را ياد اين بچه ها مي دهم كه براي شان خطرناك است؟

يعني اين دختر اين همه بي جنبه است و با اين پيام ها ذوق مي كند؟

يعني ممكن است برداشت بد داشته باشد؟

يعني آدم بي شعوري كه پاكي كودكي را درك نكند وجود دارد؟ يعني نمي فهمند كه به هر حال براي بچه هاي ما، جنس مخالف يك علامت سوال است و صندوق سربسته اي است كه باز شدنش مي تواند باعث دريدگي دختربچه ها شود؟ بايد آسيب به دختربچه ها وارد شود تا بفهميم چه چيز خطرناك است؟

اگر روزي اين دختر كه هيچ از دنيا نمي داند در دام اين چنين تله هاي احمقانه اي بيفتد تقصير كيست؟ متن احمقانه اي كه او نوشته است،‌ نظر احمقانه اي كه يك نفر ديگر گذاشته است، يا خيال احمقانه من كه خيال مي كردم مي توانم هميشه مراقب همه چيز باشم؟

و شايد ايراد از آنجايي شروع شده است كه اين همه دخترها و پسرها را با هم بيگانه كرده است تا ما اين قدر سريع به وحشت بيفتيم؟

بايد چه كنم؟ چگونه فكر كنم؟ آيا مي توانم اين نگرش را در كودكان درست كنم و مراقب آنها باشم يا بايد بي خيال كل ماجرا شوم و بگويم همان تاريخ و جغرافياي خودشان را بخوانند و بس؟



+ نوشته شده در  89/09/20ساعت 15:23  توسط مهسا  | 

 

میدونین عهدنامه ترکمانچای امسال به اتمام میرسه و قانونا آذربایجان شوروی دیگه مال ایرانه چون طبق این عهدنامه آذربایجان شمالی ایران یا ایران شمالی رو به مدت 100 سال به روسیه دادن که امسال آخرین سالشه!!! اما کجاست کسی که بخواد دنباله این کارو بگیره . .

بهتره به جای این که به دنبال گرفتن حق دیگران از دیگران باشیم کمی هم به فکر این باشیم که این یک وجب خاک مون رو از دیگرون بگیریم.

اگه می خوایم متن کامل عهدنامه ترکمنچای رو بخونین برین به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/16ساعت 11:22  توسط مهسا  | 

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود.

اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند.

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد.

 اما به دلیل فقدان سرمایه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد.

فصل باران فرا رسید، اگر کتاب ها به زودی منتقل نمی شد، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید.

 رئیس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید.

روزی، کارمند جوانی از دفتر رئیس کتابخانه عبور کرد.

با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رئیس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا این قدر ناراحت است.

رئیس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی،

جوان پاسخ داد: سعی می کنم مسئله را حل کنم.


روز بعد، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون:

همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند

و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند.

+ نوشته شده در  89/08/11ساعت 11:16  توسط مهسا  | 

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث می کردند.

عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت:

دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود، بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

+ نوشته شده در  89/06/31ساعت 10:27  توسط مهسا  | 

دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.

اولي گفت: به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.

دومي گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.

قاضي گفت: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.

پيرمرد گفت: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.

سپس عصاي را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت:  به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.

قاضي به طلبكار گفت: اکنون چه می گویی؟

او در جواب گفت: من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 9:42  توسط مهسا  | 

قصه ها وقتی رنگی از واقعیت می گیرن خیلی دلنشین می شن...

البته بعضی ها با این نظر مخالفن و می گن قصه ها اگه قشنگن واسه این هستن که واقعی نیستن...

...

پونیو ماهی عجیب دریاها، وقتی با محبت یه پسربچه مواجه می شه، دل از ماهی بودن می کنه و تصمیم می گیره یه آدم بشه...

دریا و امواجش ابهت وحشت زایی برای انسان ها داره اما قدمگاه پونیو است و قدرت اون محسوب می شه...

دنیای شیرین کودکانه ای که  خلاصه می شه به یک قایق اسباب بازی روی سطح دریا همسفر با آرزویی که برای خیلی ها فقط و فقط یه خواب شیرین یا یه کارتون تلویزیونی جذابه...

یه ماهی کوچولو که کالباس می خوره...

دست و پا داره و می تونه بدو بدو حرکت کنه...

شیرین باشه به اندازه تموم بچه ها...

لبخند بزنه و شادی ببخشه...

حالا یه چیز جالب که احتمالا ندیده بودید...

اکسولوتل( Axolotl ) مخلوق کوچک و ناشناخته که محبوبیت زیادی به عنوان یک حیوان خانگی دارد. این حیوان به “ماهی راه رونده مکزیکی” مشهور است، اکسولوتل همانند قورباغه و وزغ واقعا دوزیست است.

اما من می گم همون پونیو ی خودمونه با همون لبخند قشنگش و شیرینیه همون داستان...

معمولا تولید مثل دوزیستان با تولید تخم و تبدیل تخم به لارو و بعد بالغ شدن همراه است درحالی که اکسولوتل در تمامی عمرش لارو باقی میماند و اگر رشد کند بالغ نمیشود. اکسولوتل خویشاوندی نزدیکی با سمندر مکزیکی دارد، سمندر در جزیره زندگی میکند اما اکسولوتل کاملا وابسته به آب می باشد. هردو آنها دارای شش می باشند اما تنفس اصلی آنها بیشتر از آبشش است که در طول بدن و در میان پوستشان قرار دارد.

اکسولوتل فقط هر دو یا سه روز یکبار نیاز به غذا دارد. غذای آنها تشکیل شده از بچه قورباغه(لارو قورباغه)، حشره نرم، کرم و ماهیان کوچک همچنین گوشت خام چرخ کرده را نیز میتوانند بخورند.

این ماهی خوشگل خیلی هم خوش شانسه!

اگر  پا یا دستش رو از دست می ده، دست و پاش دوباره رشد می کنند ( قابل توجه اردی بهشت و داستان وبلاگش که اگه ما هم این خصلت رو داشتیم، دیگه نگران قطع شدن دستامون نبودیم)

اکسولوتل در ترمیم اعضاء بدنش در بین مخلوقات معروف است، آنها میتوانند قسمتهای آسیب دیده بدنشان را احیا کنند یا در صورت قطع شدن آن اعضاء دوباره آنرا اضافه کنند. دم، پوست و هر عضو عمده بدنشان مثل قلب، جکر و کلیه قابل ترمیم یا اضافه شدن است.

اکسولوتل میتواند بین 20 تا 40 سانتیمتر رشد کرده همچنین بین 10 تا 15 سال عمر کند.

+ نوشته شده در  89/01/20ساعت 21:38  توسط مهسا  | 

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ 
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟... 

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...  

بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم




+ نوشته شده در  89/01/19ساعت 22:40  توسط مهسا  | 

آها...

حالا شد....

یهو واسه خودش رنگ عوض می کنه!

تصمیم گرفتم تا وقتی نتونم رنگ وبلاگم رو به سیاه برگردونم دیگه نیام و حتی نگاه هم بهش نندازم...

من سیاه صادقانه رو به سفید پر ز پلیدی ترجیح می دم...

ترجیح می دم سیاه باشم اما هیچ گاه خودم رو سفید ندونم و با این اسم خودم و دیگرون رو فریب ندم...

ترجیح می دم در قعر یک چاه سیاه باشم تا در اوج سفیدی و مغرور از سفید بودن خویش با نگاه خودخواهانه به دیگران نگاه کنم...

ترجیح می دم سیاه باشم....

سیاه سیاه سیاه.....

+ نوشته شده در  88/12/08ساعت 20:19  توسط مهسا  | 

روزی فردی از همه جا رونده و از همه جا مونده به راز و نیاز با خدا نشست و گفت: خدایا،خداوندا! این همه ما را از جهنم و بهشت می ترسانند! خیلی دلم می خواهد بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است.

خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، آن فرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. 


آن فرد با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، آن فرد با تعجب گفت: 'خداوندا نمی فهمم!'

خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' 

این راز بهشت و جهنم است!!!




+ نوشته شده در  88/11/23ساعت 20:13  توسط مهسا  | 

در اثر حیرت خودم در مشاهده یک معجزه الهی ( که نمی شه اسم دیگه ای هم روش گذاشت) گفتم یه حالی به دوستان بدم و این رو نشون بدم بهتون...

یه جای این دنیا به اسم تایلند یه درختی هست که میوه اش شبیه اندام یک دختره! زیبا، نجیب، محجوب، خانه دار، می گن آشپزیش هم خوبه خدا رو شکر! 

اسم اسن درخت nareepol می باشه 

کلمه naree ره معنی دختره، کلمه pol هم یعنی گیاه یا درخت.....

می گن این درخت یه جایی کاشته شده که یه دختری مظلومانه به قتل رسیده و بعدها بی گناهی اون ثابت شد و این درخت هم حجتیه واسه بی گناهیه اون!...

گفته شده ثریا هم بعد از سنگسار شدن یه درخت شد....

بعضی ها هم گفتن تازگی ها تو خیابون انقلاب هم یه چندتایی از این درختای عجیب داره از دل آسفالت می آد بیرون...

این درخت به اسم درخت دختران خونده می شه و از اونجا که ما تو مکتب تهران خیلی علاقه به مباحث فمنیستی داریم، تصمیم گرفتیم تو حیاط مکتب مون یه دونه از این درخت ها بکاریم.

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 19:39  توسط مهسا  | 

اگه قراره زن و مرد برابر باشن، لازم نیست زنا عین مردا رفتار کنن! 

داستان سنگسار، قوانین پر از تبعیض جنسی، موقعیت فرودست زنان در مقابل مردان....

این داستان طولانی و کهنه است که تو همه ی واحدهای درسی ما یه بحثی در موردش می شه و تو امتحان هم یه سوال 3 نمره ای می دن که یادمون باشه، بعضی چیزا باید درست بشن!

این رو هم خیلی از خانوما تو زندگی شون تجربه کردن که ما خانوم ها تو تناقض شدید اون چه جا افتاده که باید باشیم و چیزی که باید در استقلال و به عنوان یک آدم (نه یک زن) داشته باشیم داریم بال بال می زنیم...

واسه همین این و اون و روشنفکر و استاد و خارجی و ایرانی و اجنبی و غیراجنبی همه و همه این بحث ها رو همه جا مطرح می کنن تا شاید یه قدم به سمت عدالت جنسی نزدیک تر بشیم و این عذاب ناشی از تنش رو کنار بگذاریم... نه با برگشت به عقب که با خیرمقدم گفتن به جهان بینی خاص! باز شدن ذهن ها به افکار جدید و کنار گذاشتن خط قرمزهای فکری!

فیلم سنگسار ثریا یکی از این تلاش ها بود که چند تا قانون ضدزن ایرانی رو تشریح کنه!

یه فیلم غیرایرانی در مورد ایرانی!

نگاهی تلخ و یک جانبه به ایران و زنان روستایی!

این که مردها مالک زن هاشون هستن...

این که قانون طرف مردها است...

این که زن ها چه وقتی متهم می شن چه وقتی متهم می کنن، باید ثابت کنن نه مردها!

این که مرد می تونه چهارتا زن بگیره و چهل تا صیغه...

این که زن نمی تونه به راحتی انگ طلاق رو یدک بکشه و خودش رو دوباره مجرد بدونه...

اما چیزی که وجود داره اینه که بعضی چیزها رو فقط ما که تو شرایطش زندگی می کنیم درک می کنیم!!! 

ایرانی بودن این قوانین نوشته نیس! رابطه عمیقیه که با ایرانی ها داریم با آدم های دور مون! 

و این روابط عمیقا جاافتاده ایه که نمی دونیم چه طوری می خوایم اصلاحش کنیم و باید از کجا شروع کنیم...

خوب و بد در کنار هم تعریف می شن! ما آخوند خوب و آخوند بد داریم. ما مرد خوب و مرد بد داریم. ما زن خوب و زن بد داریم. ما درست و غلط داریم، نیرنگ و فریب و کمک و همدوستی رو در کنار هم داریم...

قصه ای که نقص اساسی اش عدم فهم دلایل رفتار ایرانی و غیرت ایرانیه! 

من مرد ایرونی رو با همه نقایصش اون طوری که تو این فیلم نشون می ده نمی شناسم....

مرد ایرونی خودش رو صاحب تام و تمام زن می دونه....

تو چنینی شرایطی زن شر محسوب نمی شه!!! 

مرد ایرانی به هیچ دلیلی زنش رو به کشتن نمی ده! خصوصا به خاطر این که یه زن دیگه رو بگیره! 

وقتی تو محله، هم محله ای نسبت به دخترها و زن های محل احساس غیرت می کنه، شوهر به هیچ دلیل آبروی خودش رو با تهمت به زن خودش به این شکل، به خطر نمی اندازه!

سنگشار شدن یک زن، برای مرد آزادی به ارمغان نمی آره که تو این فیلم این رو نشون داده!

حداقل باید دلیل خیلی محکمی واسه این موضوع وجود داشته باشه و مرد مطمئن بشه که بی ناموسی وجود داره و برای این که دهن مردم رو ببنده و خودش رو پاک کنه، به سنگسار رضایت می ده! نه این که خودش بره هوار بزنه و بگه زنم بدکاره است!

مرد ایرانی تو زمینه ی ناموس خیلی محتاط عمل می کنه و در مورد هر زنی که بخواد شوخی و خنده کنه و جدی نباشه، ناموس خودش رو به تمسخر نمی گیره و انگشت نما نمی کنه چون این ناموس ملکش محسوب می شه!

واسه همین باید بگم زن ها در ایران شری برای مردها حساب نمی شن که باید شرشون کم شه!

زن ها اصلا حساب نمی شن!

زن ها دارایی مردها هستن!

این اون چیزیه که باید بهش توجه می شد!

اما درکش فقط و فقط از طرف کسی ممکنه که داره تجربه اش می کنه و می فهمه چون داره زندگی می کنه!

وقتی زن ها می پذیرن اختیاردارشان مردها هستن، و وقتی مردها خود را اختیاردار زن ها می دانن....

طلاق ...

این یه حرف مدرنه!

مال ما امروزی ها است!

نه مال زمان های نزدیک به انقلاب....

و نه حتی مال روستاها و شهرستان ها....

هنوز که هنوزه زن ها خودشون رو محتاج مردها می دونن.... 

محکوم به بی ناموسی رو روسری نمی کنند... این با واقعیت زندگی ما جور نیست! درست یا غلط!

درد ما اسلامی بودن ایران نیست! سواستفاده از آن علیه ما درد ماست!

+ نوشته شده در  88/11/16ساعت 21:47  توسط مهسا  | 

دیدین گفتم؟

دیدین؟

من که گفته بودم! 

چند روزی بود در فکر بودم آخه چرا؟

استادامون می گفتن بچه جون این استاده دوست ما بود! ما در جریانیم که اطلاعاتش واسه بعضی ها خطرناک بود و فرستادنش اون دنیا! ما تو جریان نامه های تهدید آمیز و اجبار برای همکاری بودیم! ما می دونیم که چه طور می خواست فرار کنه تا مبادا مجبور شه دست به کاری بزنه که نمی خواد و اعتقادش اجازه نمی ده!

تو دلم گفتم: نه جریان نمی تونه این قدرا سیاسی باشه! مگه می شه؟

بعد تو ویزیون تله دیدم که می گفتن این صهیونیست ها اومدن کشتن و رفتن! نکه از حسودی دارن می ترکن! 

باز هم با خودم فکر کردم دیدم نه بابا جون! مگه می شه؟ آخه مگه بیکارن؟ این همه آدم!!!

بعد فهمیدم....

این یه نشونه بود!

یه تهدید!

می گین از طرف کی؟

از طرف همین مکتب بیرمنگامی ها!

اینها دیدن که دارم مکتب تهران رو می زنم و به زودی رو دستشون بلند می شم، ترسیدن! یکی رو زدن کشتن که بگن از این غلطا نکنی ها! و الا نخبه ی بعدی تویی که می فرستیمت اون دنبا!

بعله عزیزانم!

این ماجرا یه دعوای خونوادگی علمی بود!!! هیچ ربطی هم به مسائل سیاسی نداشت که نداشت! 

پ ی : نگران نباشین دوستان! من کوتا نمی آم! مکتب تهران رو می زنم حتی اگه مجبور شم که هر روز وقتی از پارکینگ می آم بیرون، ته دلم بلرزه که مبادا منفجر شم...

+ نوشته شده در  88/10/26ساعت 23:27  توسط مهسا  | 

نوجوانی دلش می خواست موبایل داشته باشه، باباش گفت برای سنت زوده، ایشالله وقتی بزرگ شدی، نوجوون بهش برخورد و فکر کرد بهش توهین شده، رفت معتاد شد و یه روز مرد!
دختر و پسر فقیری عاشق هم شدند. پسره خواست باهاش عروسی کنه، دختره دلش می خواست پسره براش یه خونه ی بزرگ بخره، پسره گفت تو که می دونی الان پول ندارم، دختره بهش برخورد و فکر کرد بهش توهین شد، رفت زن یه پیرمرد پولدار شد، پیرمرد چند روز بعد سکته کرد مرد و طلبکارا ریختن و خونه و اموال پیرمرد رو مصادره کردن و دختره از غصه دق کرد و مرد!  

یه مرد کوتوله پولداری بود دلش می خواست بسکتبالیست بشه! رفت تست بده، مربی گفت شما قدتون کمی کوتاهه، به مرد کوتوله بر خورد و فکر کرد بهش توهین شده! به چند نفر پول داد و اون مربی رو کشتن!

یه تفنگداری بود که دلش می خواست شاه یه کشور بشه به شیوه دموکراتیک، یه انتخابات همگانی گذاشت اما هیچ کس بهش رای نداد. تفنگدار بهش برخورد و فکر کرد بهش توهین شده. دوباره انتخابات گذاشت و این بار با دو کاغذ رنگی قرمز و سبز، هر کی به اون رای می داد برگه قرمز رو بر می داشت و هر کی نمی خواست به او رای بده برگه سبز رو و اون وقت مسئولین صندوق اون رو می کشتن.  

یه مرد بی خدایی بود که دلش می خواست پیامبر خدا بشه، رفت یه غاری جایی پیدا کرد و دست به آسمون گرفت و گفت خدایا منو پیامبر خودت کن، درختی نورانی شد و گفت بنده جان اول خودت رو اصلاح کن اگه اصلاح شدی اصلاح بنده هامو می سپارم دستت، به مرد بی خدا برخورد و فکر کرد بهش توهین شده، رفت شیطان پرست شد.

یه فرشته زیبایی بود که خدا اونو دوست داشت و اون هم خدا رو دوست داشت. دلش می خواست خدا همیشه فقط و فقط اونو دوست داشته باشه، اما یه روز خدا آدم رو خلق کرد و به اون فرشته گفت به این مخلوق من احترام بگذار. به فرشته برخورد و فکر کرد بهش توهین شده، رفت و تبدیل به شیطان شد.
 



+ نوشته شده در  88/10/24ساعت 22:4  توسط مهسا  | 

بیشتر ما، بیشتر اوقات شک می کنیم...
به همه چیز...
به خودمون، به همدیگه، به عقلمون، به احساس مون، به زندگی مون و حتی به خدا هم شک می کنیم...
شک می کنیم و دور خودمون می چرخیم.... 
اما دیگه بسه!
بسه از بس از هر کاهی کوهی ساختیم و رسم شکاکی رو تا ابدیت ترسیم کردیم...
وقتشه که بین دو راهی ها تصمیم بگیریم! 
وقتشه که در حال زندگی کنیم!
وقتشه که باشیم و به امید بودن زندگی کنیم!

وقتشه به خودمون اعتماد کنیم!

پ ن : زبونم مو درآورده به خدا...


+ نوشته شده در  88/10/19ساعت 22:26  توسط مهسا  |